عشق صورتی
دلنوشته های من
      یه روز بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم دوباره خواستم بنویسم خواستم از دلتنگی هام بگم خواستم از حرفای نگفتنی بگم خواستم بگم تا نگن حرفی نداشت!!!

 

       اون روز اومدم اینجا گفتم حالا به کی بگم!!؟ فکر کردم تو خیلی قشنگی٬ خیلی پاکی پاک تر از هر چیزی و هر کسی که تا حالا دیده بدم. یه عشق بودی٬ یه عشق دیدنی و خواستنی٬ تصمیم گرفتم اسمت رو بزارم عشق صورتی چون تو اون عشق صورتی من بودی...

       خــــــــــــدا...!

        اون روزا حرفای زیادی واسه گفتن و نگفتن داشتم٬ کلی دردایی که جز تو به هیچکسی نمی گفتم٬ واای که چقدر مهربونی٬ اون روزا همیشه یکی یکی و آروم همه دردام رو دوا می کردی٬ یادمه با مهربونی نگام می کردی و هی بارهایی که خودم برداشته بودم رو از رو دوشم بر میداشتی و من و راحت می کردی!

       یادته چقدر گریه می کردم باهات!!؟ چقدر شبا باهان خلوت می کردم؟وای که تو باز چقدر مهربون بودی٬ آخه اون روزا فکر می کردم واقعا من خوبم که تو رو دارم!!!!! نگو بر عکسش بوده٬ این خوبی بی نهایت تو بود که من با تو و تو با من بودی.

       ولی کم کم توی زندگیم و توی نوشته هام رنگهای دیگه هم اومدن٬ هی رنگ اومد و هی رنگ اومد! باور کن هیچوقت عاشق هیچ کدومشونم نشدم. می دونم که می دونی٬ فقط گاهی نظرم و جلب می کردن ولی عشق صورتی من کمرنگ تر می شد!!

       خــــــــــــــــــــــــــــدا....!!

       همیشه توی جنگ رنگها توی زندگیم یه جایی رو داشتم که هر وقت می رفتم اونجا دیگه هیچ رنگی نمی تونست عشق صورتی من و کم رنگ کنه. یه خلوت دنج تو صحن آقام٬ همیشه پر بغض رفتم و پر از نشاط برگشتم.

       حالا مدتهاست می گذره از روزی که اسمت رو گذاشتم عشق صورتی٬ حالا دوباره باز هم همون روزی هست که اسمت رو گذاشتم عشق صورتی!!! می دونی تولد عشق صورتی منه؟

       هیچ وقتِ هیچ وقت یازدهم ذیقعده رو یادم نمی ره!!! روز بزرگ اومدنت٬ روز قشنگ مهربونی.

       هنوز فردا تولدته ولی امروز که رفتم به حرمت اولین کاری که کردم یه سلام بهت دادم٬ از همون سلام هایی که خیلی دوست دارم٬ وقتی می ایستم کنار ورودی و تمام قدر جلوی شکوه و مهربونیت خم می شم و می گم السلام و علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام) انگار تمام دنیا رو بهم دادن!!!

       با اینکه یه ذره ناچیز این عالمم ولی اونجا خودم و تو اوج می بینم٬ انگار وصل به یه دریا شدم.

       بعد از سلام می رم همون خلوت تنهاییام...

       وااااااااااااااااااااااااااااای چقدر شلوغه!!! اینجا هم پر از دلهای قشنگه. میبینم هر کسی دلش یه رنگه!!!!!!

       ولی مگه می شه؟ بعد می فهمم که آره میشه٬ تو دلهای رنگارنگ رو هم دوست داری تو همه رو دوست داری هرکی که دوستت داره٬ مهم نیست تو رو چه رنگی دیده باشه مهم اینه که تو اون عشقش باشی...

       آقای من میدونم توی این همه شلوغی توی این همه خواستن ها تو هیچکس رو یادت نمی ره و بازم بهم نگاه می کنی٬ پس از ته دلم ازت می خوام همیشه کنارم بمونی.

 

دوستت دارم از ته دلم

تولدت مبارک آقای مهربونی

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نيستم، تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."

پرنده گفت: "
من فرق درخت و آدمها را خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم.
"

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممكن بود.

پرنده گفت: "
راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟
"

انسان منظور پرنده را نفهميد، اما باز هم خنديد.

پرنده گفت: "
نمي داني، بر فراز اسمان چقدر جاي تو خاليست.
"

انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور. يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت: "
غير از تو، پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشانم رفته است. درست است كه پرواز براي يك پرنده ضروري است، اما اگر تمرين نكند، فراموش مي شود."

پرنده اين را گفت و پر زد.

 انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك ابي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت: "
يادت مي آيد، تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود. اما تو اسمان را نديدي. راستي، عزيزم، بالهايت را كجا جا گذاشتي؟
"

انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد.

آن وقت رو به خدا كرد و گريست.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان 1388 توسط مهدی |
Blog Skin